v

v

  
نویسنده : آرش ; ساعت ٤:٥٩ ‎ب.ظ روز جمعه ٩ اردیبهشت ،۱۳٩٠
تگ ها :

اجساد خون آلود درختان

بیهوده تن میسایید به تخته سنگی که صاف افتاده بود در میانه ی راه تا او را له کند. میتوانست راحت تخته سنگ را دور بزند و به راهش ادامه بدهد، اما این کار را نکرد. کنار تخته سنگ چمباتمه زد و به راهی که آمده بود خیره ماند، چشمش را تنگ کرد و سعی کرد آن ته جاده را نگاه کند، به نظرش آمد که سایه ای آن دورها میجنبد، شاید مسافر دیگری بود که قدم در راه درازی گذاشته بود که تخته سنگی جایی وسط آن، همینطور بی هوا سقوط کرده بود. شاید هم باد بود که شاخه ی درختی را میلرزاند، یا بوته ی خاری را میسراند توی راه. یا شاید ماده روباهی بود که جفتش را میجست، یا شاید گوسفندی که از گله جدا مانده و یا شاید همه اینها سراب بود. با خودش فکر کرد که تمام این ها را همین طور بی هوا پشت سر گذاشته و حالا وسط راه این تخته سنگ یکهو او را به خودش آورده است. برای همین بود که نمیتوانست از این وضعیتی که تویش بود دل بکند و راه را ادامه دهد. چون حس میکرد که اول باید حقیقت وجودی این تخته سنگ را درک کند، باید بفهمد که چرا این سنگ صاف داشت میخورد توی سرش. بالاتر از همه ی اینها او نمیدانست که به کجا دارد میرود. نه پایان راه میدانست کجاست، و نه میدانست که چرا دارد میرود و نه اینکه اینها برایش مهم بودند. میخواهم بگویم که در واقع هیچ چیزی برایش مهم نبود و وقتی که آدم هیچ چیز برایش مهم نیست، تازه چیزهای کوچک و کم اهمیت، اهمیت ژرفناک خودشان را باز می یابند.
حالا این سنگ که صاف داشت میخورد توی سرش و بفهمی نفهمی خورد هم، یک دفعه او را از راه رفتن نگه داشت و وادارش کرد که به پشت سرش نگاه کند. و اینکه اگر از راهی که در پیش است هیچ خبری ندارد، در عوض میداند که راهی که آمده چه کیفیتی داشته. و میتواند به آن فکر کند و حتی برگردد یک جایی اطراق کند، چرا که در این روزهایی که همه چیز انقدر یکنواخت میگذشت، و آفتاب زمخت تابستان صاف میخورد توی سرش، و پشه ها پرواز ممتد خودشان را گرد او تمام نمیکردند و در تمام طول راه چیزی نبود به جز مشتی مجسمه های پریده رنگ و اجساد خون آلود درختان، و حصارهای از هم دریده، و پرنده های کوکی، در تمام طول این راه تنها چیزی که میتوانست او را نجات بدهد همین فکر کردن بود،
این شد که وقتی آن تخته سنگ افتاد، یکهو ایستاد و به همه ی این چیزها فکر کرد. نمیدانست به کجا دارد میرود، پس در رفتن حرکتی نبود، و در ماندن هم سکونی نبود. این جا پشت این تخته سنگ حالا خودش را میسایید به آن تا با آن یکی شود و درد و رنجی که از این راه در تن او جمع شده بود از جان به در کند.
حالا دیگر او جزیی از آن تخته سنگ شده، با شانه های استوار همین جا وسط راه دل خوش کرده و سالهاست که دیگر از جایش تکانی نخورده، همین تخته سنگی را میگویم که دیروز درست داشت روی فرق سرت فرود می آمد و تو بی هوا جستی از زیر آن و به راهی که میروی ادامه دادی، ...

  
نویسنده : آرش ; ساعت ۱:٤۳ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٥ شهریور ،۱۳۸۸
تگ ها :

پایان

زین پس من توی این وبلاگ مینویسم : آذین گفت

  
نویسنده : آرش ; ساعت ۱٠:٤٩ ‎ق.ظ روز شنبه ۱۳ مهر ،۱۳۸٧
تگ ها :

همیشه چقدر زود دیر میشود

در قسمتهای قبل خواندیم که:
ارواح خبیث به درخت کهنسال ده حمله کردند و حال او بسیار بد شده است. جن دختر هم پیش مادر خود یعنی مادر فولاد زره که مشکل درخت فقط به دست او باز میشود برگشت. حالا من و اژدها باید بعد از گذشتن از هفت خوان مادر فولاد زره را پیدا کنیم تا با کمک او جان درخت کهنسال را نجات دهیم. حالا ...

-------------------------

باید خدمتتان عرض کنم که همیشه نمیتوان فکر کرد که فردا چه اتفاقی می افتد.
امروز صبح که داشتم اژدها را یک بار دیگر معاینه میکردم با کمال تاسف متوجه شدم که خاری در گلویش فرو رفته است. صد بار به  خودم لعنت فرستادم که چرا پیش از این متوجه این موضوع نشده بودم. آخر مدتها بود که اژدها حرفی نزده بود. یعنی از همان موقع که  مریض شد، و من احمق اصلن به این نکته شک نکردم که ممکن است خاری در گلوی او فرو رفته باشد. خار بسیار بزرگ بود، شاید به اندازه ی یک انگشت دست بود و وقتی که با کمک حکیم ده آن را از گلوی اژدها در آوردیم، متوجه شدم که در جای خار زخمی بس بزرگ و عمیق بر جای مانده است. آن ناحیه از گلوی اژدهای نازنینم به شدت سیاه و کبود شده بود و این نشان میداد که خار زهری بوده و گلوی اژدها به شدت چرک کرده است. حکیم باشی با نگرانی سرش را تکان داد و گفت : ممکنه دیگه هیچ وقت نتونه حرف بزنه. چشمهایم گرد شده بودند. یعنی اژدهای نازنین من که این همه برای ما کارهای خوب انجام داده بود حالا داشت همین طور دستی دستی توی خانه من جان میداد؟ بغض گلویم را پر کرده بود. گریه کنان و اشک ریزان از خانه دوان دوان بیرون دویدم. همین طور کوچه ها و پس کوچه ها را پشت سر میگذاشتم و نمیفهمیدم که به کجا میدوم. مردم همین طور حیران با نگاه دویدن من را دنبال میکردند و هیچ کس نمیدانست که چه اتفاق ناگواری افتاده است.

کم کم داشتم از نفس می افتادم. اما باز هم می دویدم. نمیتوانستم این وضعیت را تحمل کنم. ناگهان حس کردم دستی یقه من را از پشت گرفت و به هوا بلند کرد. هیچ نفهمیدم چه اتفاقی دارد می افتد. سرم را به بالا که برگرداندم ناگهان دیدم که جادوگر سوار بر جاروی خود دارد پرواز میکند و من را گرفته با خود میبرد. مات و مبهوت شده بودم. خواستم چیزی به او بگویم اما تا دهان باز کردم دیدم که دهان جادوگر پر از خون است و همین طور از لبان او دارد خون میریزد. احساس خطر کردم. چشمان او قرمز شده بودند و نگاه او اصلن دوستانه نبود. سعی کردم راهی برای فرار پیدا کنم. شروع به دست و پا زدن کردم. اما او محکمتر از این حرفها من را گرفته بود. آن طرف را نگاه کردم. دیدم دارد من را مستقیم به طرف غار مخوفش در کوه میبرد. وقت زیادی نداشتم. تمام نیرویم را جمع کردم و با آخرین زوری که داشتم به طرف چشمان او تف کردم. با این کار من بک لحظه کنترلش را از دست داد و من از دستانش رها شدم. داشتم به طرف زمین سقوط میکردم. هراسان اطرافم را نگاه میکردم. خدای من چه طور ممکن بود. یک راست داشتم به طرف درخت کهن سقوط میکردم. درست در میان دستان زندگی بخش او فرود آمدم.

 

ادامه دارد ...

  
نویسنده : آرش ; ساعت ٥:۳٠ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢٦ فروردین ،۱۳۸٧
تگ ها :

← صفحه بعد