خوان اول: افسانه غورباقه طلایی

Image and video hosting by TinyPic

در قسمتهای قبل خواندیم که:
ارواح خبیث به درخت کهنسال ده حمله کردند و حال او بسیار بد شده است. جن دختر هم پیش مادر خود یعنی مادر فولاد زره که مشکل درخت فقط به دست او باز میشود برگشت. حالا من و اژدها باید بعد از گذشتن از هفت خوان مادر فولاد زره را پیدا کنیم تا با کمک او جان درخت کهنسال را نجات دهیم. حالا ...
--------------------------------------
صبح خروسخون از خواب بیدار شدم و اژدها را صدا کردم. پاشو که فقط یک هفته وقت داریم. اگه دیرتر بشه کار از کار گذشته. اژدها دودی از دماغش بیرون داد و گفت روز سختی در پیشه یه کم استراحت کن. اما من به زور از خواب کشیدمش بیرون و به راه افتادیم. راه از بین یک جنگل تمشکهای وحشی با تیغهای تیز و وحشتناک میگذشت. بوی نم عجیبی فضا را پر کرده بود. انگار که آن نزدیکیها آبگیری یا برکه ای باشد. خارها امانم را بریده بودند. پاهایم زخمی شده و تاول زده بودند. تا اینکه ناگهان متوجه شدم که یک غورباقه ی زرد از روی درختی به زمین پریده و به سمت ما حمله میکند. چهره بسیار خشونت باری داشت. ترس برم داشت. داد زدم مواظب باش اژدها. اژدها با یک حرکت آنی با آتش خود غورباقه را سوزاند. وقتی که غورباقه سوخت به جایش یک جمجمه آدم باقی ماند.

ترس برم داشته بود. گفتم اژدها این چی بود. گفت: هیسس، هیچ صدایی از خودت در نیار وگرنه پیدامون میکنن. همینطور بدون اینکه هیچ صدایی از خودمان در بیاوریم تا شب در جنگل تمشکهای وحشی راه رفتیم. شب که شد اتراق کردیم و اژدها زبان باز کرد: این غورباقه ها همه انسانهای پر آز و طمعکاری بوده اند که از شدت طمعکاری به این روز افتاده اند. همه آنها به طمع گنج به این منطقه می آیند اما نمی دانند که با اولین تماس با یکی از این غورباقه های زرد خود تبدیل به غورباقه میشوند. موهای تنم سیخ شده بودند. گفتم: اما اولین غورباقه از کجا پیدایش شده؟ و او افسانه غورباقه طلایی را برایم تعریف کرد:
افسانه ی غورباقه طلایی:
در روزگاران بسیار دور، وقتی که تعداد آدمها از انگشتان یک دست هم تجاوز نمیکرد. وقتی که هنوز آدمها پلنگینه میپوشیدند و دختران و پسران نیمه لخت در کوه ها و دشت ها میگشتند، در روستایی دور افتاده کنار کوه دماوند مرد و زن فقیری زندگی میکردند که کار آنها از طریق سید ماهی از یک برکه میگذشت. برکه بس کوچک و حقیر بود و به همان نسبت هم مرد و زن آهی در بساط نداشتند. آنها هم بسیار قانع بودند و اجاق خانه شان را تنها گرمای عشقشان گرم میکرد. در همسایگی آنها در عوض مرد بسیار حریصی زندگی میکرد. آنقدر حرص و طمع دنیا چشم او را کور کرده بود که هیچ زنی حاضر نبود بیشتر از یکشب با او بخوابد و فکر پریشانحال مرد همه را از او فراری کرده بود. باری، مرد به هر دری کوفته بود اما در آن زمان ابتدایی تاریخ اصلا ثروتی وجود نداشت که مرد بخواهد آن را از آن خود کند. روزی از روزها مرد تصمیم گرفت برای فرو نشاندن آتش طمع خود از همسایه ی ماهیگیرش دزدی کند. از طرف دیگر مرد ماهیگیر صبح همانروز وقتی که داشت تورش را از آب بیرون میکشید متوجه شد که یک اردک با نوک طلا در تور او گیر کرده است. از این لقمه بزرگی که بدست آمده بود بسیار خوشحال شد. چاقوی سنگیش را کشید که سر از بدن مرغابی جدا کند اما ناگهان مرغابی به حرف در آمد. گفت که ای آزاد مرد. من را نکش که من یک مرغابی معمولی نیستم و من روح برکه هستم. اگر من را بکشی هر خواسته ای که داشته باشی من برآورده میکنم. مرد اندکی تامل کرد و گفت: من خواسته ای ندارم. تنها چیزی که لازم دارم گوشت تو هست و چیز دیگری از زندگی نمیخواهم. و چاقو را گذاشت بیخ گلوی مرغابی بیچاره. مرغابی فریاد بر آورد که: ای مرد مگر دیوانه شده ای. چاقو را بردار تا صدها برابر از گوشت خودم به تو گوشت بدهم. مرد چاقو را برداشت و مرغابی نشانی جایی که در آن مقدار زیادی گوشت بود را به مرد داد. مرد هم مرغابی را ول کرد و رفت از آنجا به همان اندازه ی مرغابی، نه کمتر و نه بیشتر گوشت برداشت.
بله شب مرد داشت همه اینها را برای زنش تعریف میکرد و در همین حین مرد همسایه که گوشه ای پنهان شده بود تمام این حرفها را شنید و نیازی به گفتن نیست که قند در دلش آب میشد. دوان دوان خودش را به برکه رساند و مرغابی نوک طلا را به چنگ آورد. و همان کارهای قبلی را کرد. سپس از مرغابی خواست که او را ثروتمند ترین مرد روی زمین بکند. مرغابی هم آدرس گنج بزرگی که زیر درخت گردوی تنومندی نهفته بود را به او داد. مرد که از شادی در پوست خودش نمیگنجید مرغابی را ول کرد و میخواست که برود گنج را در بیاورد. اما در لحظه آخر در نوک طلایی مرغابی طمع کرد و خواست که آن هم مال او باشد. این طور شد که مرد حریص در یک لحظه مرغابی را دوباره گرفت، او را کشت و نوک طلاییش را کند. غافل از اینکه مرغابی طلسم شده بود. از این به بعد مرد به طرز کشنده ای احساس تشنگی میکرد. انقدر تشنه شد که همانجا شروع به خوردن آب برکه کرد. هرچقدر که میخورد سیر نمیشد. 5 شبانه روز پشت سر هم داشت آب میخورد اما باز سیر نمیشد. 7 روز که گذشت مرد ناگهان تبدیل به یک غورباقه شد. یک غورباقه ی زرد. از آن پس این غورباقه از روی حرصش بقیه آدمها را هم میخواهد غورباقه کند. و این طور است که الان تعدادشان اینهمه زیاد شده است.
---------
اژدها که اینها را تعریف کرد مو بر تنم راست شد. یعنی اینها همه آدم بودند که غورباقه شده بودند.
صبح، وقتی که همه درختان و پرنده ها از خواب بیدار شدند ما هم دوباره آرام و بیصدا براه افتادیم که از آن سوی جنگل غورباقه های زرد خارج شویم. اما دلم طاقت نیاورد. رو بسمت جنگل کردم و فریاد زدم: گوش کنید! ای غورباقه های زرد!. صدها و بلکه هزاران غورباقه ی زرد سرشان را از بین بوته ها در آوردند. با چشمهای متعجب من را نگاه میکردند. داد زدم: گوش کنید! من میدانم که شما واقعا غورباقه نیستید. شما انسان هستید. درست مثل من. فقط حرص و طمع چشمهایتان را کور کرده است. فقط کافی است لحظه ای دست از حرص و طمع بردارید تا طعم واقعی زندگی مثل یک انسان را بچشید.
این را که گفتم غورباقه ها باز هم به هم نگاهی انداختند. پیدا بود که دارند به حرفهایم فکر میکنند. مدتی بعد ناگهان شاید نصف غورباقه ها بودند که شروع به لرزیدن کردند و در یک لحظه ی خیلی عالی، پق، همه آنها تبدیل به آدم شدند. خیلی لحظه شادی آوری بود. من و اژدها داشتیم از خوشحالی گریه میکردیم. اما چیزی نگذشت که بقیه غورباقه ها از روی حرص و طمعشان به آدمها زبان زدند و همه آنها دوباره تبدیل به غورباقه شدند.
من و اژدها با ناراحتی آنجا را ترک کردیم در حالی که اژدها غمزده میگفت: افسوس، آدما هیچ وقت درست نمیشن!


/ 53 نظر / 76 بازدید
نمایش نظرات قبلی
گلشن

يواش يواش تخيل منم داره راه می افته.. تو روشنش کردی

مژده

خسته نباشی ... من خودم طولانی می نويسم ولی توی عصر جديد و جست و جوهای وبلاگی خواننده ها حوصله زيادی برای مکث کردن ندارن سعی کن مطالبت کوتاه تر باشه تا افراد بيشتری بخوننش! خوشحال شدم که بهم سر زدي ...

آفرين

دوست عزيز ضمن تبريک به خاطر قلم خوب و تخيل قوی ات به نظر من اين سبک از داستان های تخيلی جذابيت خود را دارد از دست می دهد اگر سعی کنی که سبک جديدی از داستان های تخيلی را عرضه کنی مطمئنا هم قدمی در راه پيشرفت اين هنر گذاشته و هم برای خوانندگان تنوع جديد با جذابيت و سرگرمی بيشتری به وجود آورده اي

مهرداد

يکهفته است که منتظر بقيه قصه اتيم. لطفا زودتر آپ کن داستان بی نظيری رو می نويسی ضمنا ذهن فوق العاده بازی داری

مهسا

سلام مدتی بود دنبال يک ابرمن می گشتم تا بهم يادبده چه طور می توان يک ابرمن خوب بود و چه طور می توان خواب ها رو فراموش نکرد و حالا انگار يافتم. داستان خيلی جالبی بود.ممنون خداحافظ

محمد

سلام. جالبه. دارم یه کار تحقیقی کوچولو رو داستان های تخیلی فارسی می کنم. اگه تمومش کردی يا اگه می تونی تا اين جايی که نوشتی برام ميل کن. البته اگه دلت می خواد. ممنون.

aava-ye-daroon

قورباغه!!! نه غورباقه!!!! موفق باشی

نيم

خيلی با وبلاگ ات حال کردم