درخت زندگی بخش 2

Image and video hosting by TinyPic


در قسمت قبل خواندیم که:
ارواح خبیث به درخت کهنسال ده حمله کردند و حال او بسیار بد شده است. جن دختر هم پیش مادر خود یعنی مادر فولاد زره که مشکل درخت فقط به دست او باز میشود برگشت. حالا ...
------------
به اژدها گفتم ول کن مادر فولاد زره را. بگو چکار کنیم حال درخت از اینی که الان هست بهتر شود؟ اژدها دودی از دهانش بیرون داد و گفت: آب. آب مایه ی سلامتی است. باید به درخت کهن آبهای گوارا بدهیم. آبهایی از جاهای مختلف: از چاهها، رودخانه ها، آب باران و هر آبی که فکرش را بتوانی بکنی. در هر آبی یک فرشته نیکو صفت خانه دارد. بالهای فرشته آنقدر تمیز است که تو هیچ وقت نمیتوانی آن را ببینی و این فرشته ها همه خادمان درختان و گیاهان هستند.
بعد از چند بار آب دادن به درخت معلوم بود که حالش بهتر شده است. اما باید مطمئن میشدم. این بود که به اژدها گفتم: بگو چه آبی به درخت بدهم که مطمئن شوم یک هفته ای را سرپا میماند. تا من فرصت کافی برای یافتن مادر فولاد زره داشته باشم. اژدها نشانی یک چشمه را به من داد که هر ساعت فقط یک قطره آب از آن میچکید و دیو بدچهره اما خوش طینتی خود را صاحب آن چشمه دانسته و از آن حفاظت میکرد.
با احتیاط یک برگ از درخت کندم و به سمت چشمه به راه افتادم. 7 کوه و 7 دریا را رد کردم. در طول مسیر با جانوران درنده و وحشی درگیر شدم. با سوز و سرما جنگیدم اما خم به ابروی خودم نیاوردم چرا که درخت جای مادرم را داشت و حتی اگر جانم را هم در این راه میدادم باز کم بود.
به نزدیک چشمه که رسیدم ناگهان تخته سنگی از آسمان با شتاب به سمتم آمد و درست بغل پایم به زمین خورد. بعد از آن باز هم تخته سنگهایی که به جرات میتوانم بگویم هرکدام به اندازه یک فیل سنگین بودند به سمتم پرتاب میشدند. به سختی از بین آنها جای خالی میدادم و به جلو میرفتم تا اینکه چهره ی دیو بدچهره را از دور دیدم. داد زدم: دست نگه دار خوش طینت. با شنیدن این حرف گوشهایش تیز شد. گفت دوباره حرفت را تکرار کن: دست نگه دار خوش طینت! اشک در چشمانش حلقه زده بود. آمد من را در آغوش گرفت: گفت چرا این را میگویی؟ مگر چهره ی زشت مرا نمیبینی؟ گفتم: میبینم اما میدانم که خوش طینت هستی. چرا که سالها عمر خود را صرف صیانت از چشمه کرده ای.
بسیار با هم حرف زدیم. از او پرسیدم: چه شد که به اینجا آمدی؟ گفت که: من اهل شرط بندی و قمار بودم. بارها تمام زندگیم را در بازی قمار باختم و بارها هم از این راه پولدار شدم. در شهر غولان همه من را به اسم قمار باز میشناسند و هیچ رقیبی هم نداشتم که در امر قمار و شرط بندی از من بالاتر باشد. تا اینکه غریبه ای با ادعای قمار بازی به شهر ما آمد. کار بین ما بالا کشید و من بزرگترین شرط زندگی خودم را بستم. مار هر کدام یک چشمه جادو انتخاب کردیم و قرار شد که هر کس توانست 20 سال از چشمه در برابر افراد ناباب محافظت کند، تمام مال و اموال طرف مقابل به او میرسد. و من هم تابحال موفق بوده ام.
بعد من داستان خودم و درخت کهن را برایش تعریف کردم. اسم درخت کهن را که شنید با احترام بسیار آب چشمه را در اختیار من گذاشت. من برگ را از جیبم در آوردم. فرشته چشمه به محض دیدن برگ متوجه مشکل پیش آمده برای درخت کهن شد.چشمه ای که تا بحال هر 1 ساعت 1 قطره آب از آن میچکید حالا آب از آن فوران میکرد. شدت آب به قدری زیاد بود که من مانند یک موج سوار از آن سواری میگرفتم. انگار پری چشمه هم نسبتی با درخت کهن داشت که اینچنین آبهایی را که میلیونها سال طول کشیده بود جمع آوری و تصفیه کند در اختیار من گذاشت.
خلاصه انقدر موج سواری کردم که بالاخره به درخت کهن رسیدم و موجها خود را به درخت رسانده با تمام وجود آن را نوازش میکردند. روح زندگی در کالبد درخت دمیده میشد و حالا من این آمادگی را داشتم که به نزد مادر فولا زره بروم
----------------
ادامه در قسمت بعد...

/ 26 نظر / 334 بازدید
نمایش نظرات قبلی
vicenza

سلام درون من هم يه اژدها زندگي ميكنه ولي هيچ وقت با قوه تخيل با من حرف نمي زنه هميشه با قوه فاهمه منو تحريك ميكنه

غزل مهر و وفا

پرواز را به خاطر بسپار پرنده مردنی است. دوستدارت وفا موفق باشی

حامد

موقع خوندن داستان تخمی تخيلی تخمه آفتابگردون خوردن هم بد جور می چسبه. امتحان کن. . جون ما فقط مثل فيلم ايرانی ها تمومش نکنی!!!

مجيد

سلام و ممنون که سر زديد...لينک شما رو تو بلاگم گذاشتم

ازگمی(میزند باران به شیشه)

ميگم اينجا لينکستانی است که يه چيزهایدنباله داری به نام داستان من و اژدها هر از چند وقتی در ميان لينک ها نوشته ميشود.

مهين(مامان هانا)

سلام شما از کجا می دونی من کتابهای تخيلی دوست دارم .اونم خيلی زياد .کتابهايی مثل هری پاتر. يه سوال .تازگيها بهم کتاب لردلاس رو پيشنهاد کردند .نظر شما چيه ؟

مهين(مامان هانا)

نظرم در مورد داستانت اينه که خيلی ايده اش قشنگه و در داستان اتفاقاتی می افته که به راحتی نمی شه حدس زد و این نشوندهنده ذهن پویای توه .اما نمی دونم چرا انقدر در گفتن قسمتهای بعدی داستانت هولی .یعنی بعضی وقتها اصلا صحنه ها رو کامل توضیح نمی دی .منظورم این نیست که آب ببندی تو قصه ات . اما چون قصه ای که می گی تخیلی هست من خواننده دوست دارم کل صحنه ای که ماجرا توش اتفاق می افته تجسم کنم .روهمرفته خیلی باحاله

امین

با سلام . لینک وبلاگ شما را قرار دادم . امیدوارم شما هم جواب بدهید . البته فکر می کنم لینکستان شما مشکل داشته باشد چون من نتوانستم لینک هایتان را باز کنم . داستان پارسیان و من را خوانده اید ؟ به نظر من که خیلی آشغال بود !!! امیدوارم داستان شما خوب باشد چون هنوز فرصت نکرده ام بخوانم ! من هم یک زمانی داستان می نوشتم اما داستانهایم بیشتر تخیلی-فضایی بود تا فانتزی . در مورد هری پاتر پرسیده بودید ... اون رو که همه دوست دارند اما من طرفدار شماره ۱ وقایع نگاری نارنیا در ایران هستم ! هیچکس رو پیدا نمی کنید که به اندازه من در ایران از این داستان سر در بیاورد و عاشقش باشد ! با تشکر و فعلاً خداحافظ .

ساغول تاييد !