درخت کهن. خوان دوم. جهان رویاها


Image and video hosting by TinyPic



همیشه برای یافتن خطرات جدید با اژدها به سوی قله های دور و مه گرفته میشتافتیم. اما این بار هزار بار آرزو میکردم که توی خانه کنار آتش نشسته بودم و پا به این بیابان هلاک نگذاشته بودم. اما درخت کهنسال حق بزرگی به گردن من داشت و باید هر طور که شده جان او را نجات میدادم.
بعد از گذشتن از جنگل غورباقه های زرد حالا به یک بیابان خشک و بی آب و علف رسیده بودیم. در دوردستها هیچ چیز به جز تپه های شن و ماسه دیده نمیشد. اژدها که این را میدانست از قبل مقداری آب و غذای ذخیره برداشته بود. حالا 3 روز میشد که همچنان راه خود را به طرف شرق، یعنی جایی که خورشید از آن طلوع میکرد ادامه میدادیم. راه سخت و طاقت فرسا بود و سخت تر از آن این بود که دور و بر آدم هیچ چیزی غیر از تپه های یکنواخت شن و ماسه نبود و هیچ چیز آدم را بیشتر از یکنواختی زجر نمیدهد.
ما شبها را با اژدها از خاطراتمان و از داستانهایی که در کودکی شنیده بودیم صحبت میکردیم. اما شب 4ام اژدها حالت غریبی داشت. وقتی که به نصفه های شب رسیدیم و ماه به نیمه آسمان نزدیک شد اژدها ناگهان از خواب برخواست و من را بیدار کرد. انگار که موضوع مهمی را متوجه شده باشد. خیلی غیر واضح حرف میزد و به این طرف و آن طرف اشاره میکرد. کمی طول کشید تا اینکه فهمیدم چه فاجعه ای رخ داده است. موشهای صحرایی تمام آبی که به همراه داشتیم دزدیده بودند. تا دمدمای صبح اژدها داشت من را نسبت به خطر سرابها آگاه میکرد. من اما تمام مدت در فکر آب بودم.
صبح دوباره راه خود را به سمت شرق از سر گرفتیم. رفتیم و رفتیم. گرمای هوا تابم را بریده بود. چند بار فکر میکردم که در بیابان آب دیده ام. اما افسوس که سراب بود. خسته و تشنه راه خود را از بین شنها پیدا میکردیم. ظهر شده بود و آفتاب تند تر از همیشه میتابید. سرم داشت گیج میرفت. تا اینکه از دور سایه ی محوی دیدم. چشمهایم درست نمیدید. اول فکر کردم که سراب میبینم و به یاد اژدها افتادم که میگفت سرابهای این بیابان همه سحر و جادو هستند و اگر گرفتار آنها شویم ممکن است که هیچ وقت جان سالم به در نبریم. فکر کردم که این یکی هم سراب است. اما هرچه بیشتر نگاه میکردم بیشتر به نظرم آبادانی میرسید. تا اینکه توانستم سایه درختی را هم در آنجا تشخیص دهم. با شادمانی به هوا جستم و داد زدم:" نجات پیدا کردیم" دست اژدها را گرفتم و دوان دوان به آن سمت رفتم. چشمانم هیچ جا را نمیدید. تنها چیزی که یادم می آید این است که به آن سمت میدویدم و اژدها را به زور به آن سمت میکشیدم. همینکه به آب رسیدم ناگهان زیر پایم خالی شد. انگار که یک چاه عمیق دهن باز کرده باشد و ما را توی خودش ببلعد. همینطور در چاه سقوط میکردیم. انقدر سیاه و تاریک بود که چشم چشم را نمیدید. فکر کردم که دیگر به آخر خط رسیده ایم و هر لحظه منتظر بودم که به ته چاه برخورد کرده و متلاشی بشویم اما همینطور توی آن سیاهی سقوط میکردیم و انگار که آن چاه هیچ پایانی نداشت. روزها و روزها سقوط میکردیم. سرم سنگین شده بود. بعد از مدتی دیگر هیچ چیز را نفهمیدم و به خواب بسیار عمیقی فرو رفتم.

چشم که باز کردم دیدم با اژدها توی یک بیابان خیلی خیلی تاریک روی زمین افتاده ایم. با ناتوانی و ضعف بسیار خودم را به اژدها رساندم و او را از خواب بیدار کردم. پرسیدم الان کجا هستیم؟ گفت نمیدانم. توی یکی از 7 دنیایی هستیم که بیابان به آن راه داشت. باید بگردیم. به آهستگی و با احتیاط کامل شروع به گشتن دور و برمان کردیم. مدتی بعد متوجه نوری شدیم که از دور دست میتابید. تصمیم گرفتیم به طرف آن نور حرکت کنیم. بعد از ساعتها پیاده روی وقتی که داشتیم به آن نور میرسیدیم ناگهان نور انگار که متوجه حضور ما شده باشد شروع به لرزیدن کرد و متوجه شدم که با سرعت زیادی به سمت ما می آید. داد زدم پناه بگیر اژدها و خودم را روی او پرت کردم. شی نورانی که به بزرگی یک درخت چنار بود با سرعت از بالای سرمان رد شد. شانس آوردیم چیزی نمانده بود که به ما بخورد. نور دور زد و دوباره به طرف ما آمد. اژدها همین طور که روی زمین دراز کشیده بودیم دست من را گرفت و به نور خیره شد. نور که داشت از بالای سر ما رد میشد اژدها دمش را قلاب کرد و به آن گیر داد و ما درون دنیایی نورانی پرتاب شدیم.
وقتی نفسی تازه کردیم اژدها به من گفت: حالا فهمیدم که کجا هستیم. ما توی دنیای رویاها اومدیم. خدا بهمون رحم کنه . این حرفها رو داشت میزد که چند تا موجود عجیب و غریب و کوچولو که نمیدونم اسمشون رو چی بزارم سر و کله شون پیدا شد. ما رو برداشتن و به خونشون بردن. اژدها بهم اشاره کرد که اینها موجودات بیخطرین و بهتره که آروم باشم.
وقتی که به دم خونه اونها رسیدیم یک دفعه همه آروم وایستادن و دیگه از جاشون تکون نخوردن. پرسیدم چی شده؟ چرا ناراحتین؟ و بعد یکیشون اومد جلو و با اون صدای قشنگ و غمگینش گفت که: ما هفت نفریم ولی فقط یک خونه داریم! اژدها سرش رو خاروند و گفت: هاان!؟ خوب خوبه که دور همدیگه بهتون خوش میگذره! گفت: نه مسئله این نیست. مشکل اینجاست که همه با هم نمیتونیم توی یک خونه باشیم. هرکسی یه خونه واسه خودش میخوات. اینجوری همیشه دعوا میشه سر اینکه کی رو تخت بخوابه. من گفتم: خب این تخت برای همتون جا داره. همه با هم ازش استفاده کنید! بعد یکی دیگشون گفت: نه من با اون کثیفا روی یه تخت نمیخوابم! اصلا برای من افت شعنه که با اونا روی یه تخت بخوابم. نگاهی به سر تا پاش انداختم. خودش از همه کثیفتر و بدقیافه تر بود. دلم براشون سوخت. گفتم: ببینید. ما باید حتما برگردیم توی اون دنیای خودمون. کار مهمی داریم. درخت کهن در خطره.
اسم درخت کهن رو که به زبون آوردم همه شون با نگرانی پرسیدن چی شده؟ چه اتفاقی برای درخت کهن افتاده؟ عجیب بود که اونها هم درخت کهن رو میشناختند. بعد فهمیدم که ریشه های درخت کهن تا این دنیا هم خودشون رو کشوندن پایین و موجودات دنیای خیال هم از کمکهای درخت کهن استفاده های زیادی کرده اند.
خلاصه اونها قبول کردند ما رو به دنیای خودمون برگردونن به شرط اینکه ما مشکل اونها رو حل کنیم. ما هم هرچقدر با اونها حرف زدیم فاییده ای نداشت. اونها به هیچ وجه حاضر نبودن که همه با هم یکجا زندگی کنند و ترجیح میدادند تنها باشند تا با بقیه. در نهایت دیدیم که چاره ای نیست. هر کدون از اتاقهای خونه رو به یک نفر دادیم و اون تخت رو هم 7 تکه کردیم و هر تکه رو توی یکی از اتاقها گذاشتیم.
اونها هم در عوض ما رو سوار یک رویا کردن و فرستادن توی دنیای بالا. رویا رفت و رفت تا اینکه به یه غول رسید. یه کم غوله رو قلقلک داد بعدشم یه هو ترسوندش و ما با جیغ غوله از توی دهنش افتادیم بیرون و پا به فرار گذاشتیم.
اژدها گفت: کاش با هم یه جا زندگی میکردن. گفتم: آره. افسوس آدما هیچ وقت درست نمیشن.

/ 44 نظر / 81 بازدید
نمایش نظرات قبلی
هلن ( ومپاير )

سلام معلومه اهل تخيلی منم اهل تخيلم به من هم يه سری بزن خب چه می شه کرد . من ديوونه ومپاير هستم . ادامه بده محشر مينويسی

تايلند،سرزمين هزار معبد

سلام خوبی دوست من؟ وبلاگ متفاوتيه خيلی جالبه منو ياد انيميشن کمپانی هيولاها میندازه و اون یکی...شهر اشباح

آنا

سلام خيلی باحاله بده برات چابش کنن.يک هری باتر هم ما داشته باشيم. راستی لينکت کردم

تنهای تنها

سلام.ببخشيد آدرستو از تو نظرات يکی از بچه ها برداشتم. از حرفات خوشم اومد. الانم که اين دو قسمتو خوندم خسيلی خوشم اومد آخه خود من بر عکس خيلی از دوستام از داستان های تخيلی خوشم مياد و عاشق کتاب های هری پاترم. ايشالا وقت کردم بقيشم می خونم. خوشحال می شم بهم سر بزنی. منتظر بقيه داستانات هستم.

ميترالبافی

اين داستانها را يک نگاهی کردم . به نظر نمی اد خيلی کودکانه باشه باوجود تصويرگريش . فکر ميکنم يک سری تصاوير داستانی است که می تواند با ايجاد حوادث جذابتر يک کتاب ناب برای نوجوانان و حتی بزرگسالان از کار در بيايد.موفق باشيد دوست عزيز. منتظر نوشته های جديدتان هستم .

آیناز

سلام.مرسی که خبر دادی.مثل هميشه قشنگ بود

ميلاد بارانی

آکادمی فانتزي؛ مرجع هواداران علمی تخیلی و فانتزی www.fantasy.ir همراه با مسابقه داستان نويسی ادبيات فانتزی

پرناب

وبلاگمو عوض کردم زحمت بکش اصلاحش کن مرسی

مهرشيد

سلام. اين كه ديدم تا اينجا 42 نفر آدم داريم كه به داستانهاي تخيلي علاقه دارن و واست نظر مي دن برام خيلي جالب بود. من خودم خيلي اهل خيالبافي نيستم، شايدم اين قدر سرم شلوغه كه فكرم وقت نمي كنه بره هر جا دلش مي خواد.!!!! با اين حال تحسينت مي كنم. و در همين راستا لينكت مي كنم پسر خوب! موفق باشي

ماندانا

سلام ممنون از حضور سبزتان داستانت زیبا بود و با کمی تلاش بیشتر میتوانید بهتر هم بنویسید من هم به داستان نویسی علاقه زیادی دارم شاد و سربلند باشید