همیشه چقدر زود دیر میشود

در قسمتهای قبل خواندیم که:
ارواح خبیث به درخت کهنسال ده حمله کردند و حال او بسیار بد شده است. جن دختر هم پیش مادر خود یعنی مادر فولاد زره که مشکل درخت فقط به دست او باز میشود برگشت. حالا من و اژدها باید بعد از گذشتن از هفت خوان مادر فولاد زره را پیدا کنیم تا با کمک او جان درخت کهنسال را نجات دهیم. حالا ...

-------------------------

باید خدمتتان عرض کنم که همیشه نمیتوان فکر کرد که فردا چه اتفاقی می افتد.
امروز صبح که داشتم اژدها را یک بار دیگر معاینه میکردم با کمال تاسف متوجه شدم که خاری در گلویش فرو رفته است. صد بار به  خودم لعنت فرستادم که چرا پیش از این متوجه این موضوع نشده بودم. آخر مدتها بود که اژدها حرفی نزده بود. یعنی از همان موقع که  مریض شد، و من احمق اصلن به این نکته شک نکردم که ممکن است خاری در گلوی او فرو رفته باشد. خار بسیار بزرگ بود، شاید به اندازه ی یک انگشت دست بود و وقتی که با کمک حکیم ده آن را از گلوی اژدها در آوردیم، متوجه شدم که در جای خار زخمی بس بزرگ و عمیق بر جای مانده است. آن ناحیه از گلوی اژدهای نازنینم به شدت سیاه و کبود شده بود و این نشان میداد که خار زهری بوده و گلوی اژدها به شدت چرک کرده است. حکیم باشی با نگرانی سرش را تکان داد و گفت : ممکنه دیگه هیچ وقت نتونه حرف بزنه. چشمهایم گرد شده بودند. یعنی اژدهای نازنین من که این همه برای ما کارهای خوب انجام داده بود حالا داشت همین طور دستی دستی توی خانه من جان میداد؟ بغض گلویم را پر کرده بود. گریه کنان و اشک ریزان از خانه دوان دوان بیرون دویدم. همین طور کوچه ها و پس کوچه ها را پشت سر میگذاشتم و نمیفهمیدم که به کجا میدوم. مردم همین طور حیران با نگاه دویدن من را دنبال میکردند و هیچ کس نمیدانست که چه اتفاق ناگواری افتاده است.

کم کم داشتم از نفس می افتادم. اما باز هم می دویدم. نمیتوانستم این وضعیت را تحمل کنم. ناگهان حس کردم دستی یقه من را از پشت گرفت و به هوا بلند کرد. هیچ نفهمیدم چه اتفاقی دارد می افتد. سرم را به بالا که برگرداندم ناگهان دیدم که جادوگر سوار بر جاروی خود دارد پرواز میکند و من را گرفته با خود میبرد. مات و مبهوت شده بودم. خواستم چیزی به او بگویم اما تا دهان باز کردم دیدم که دهان جادوگر پر از خون است و همین طور از لبان او دارد خون میریزد. احساس خطر کردم. چشمان او قرمز شده بودند و نگاه او اصلن دوستانه نبود. سعی کردم راهی برای فرار پیدا کنم. شروع به دست و پا زدن کردم. اما او محکمتر از این حرفها من را گرفته بود. آن طرف را نگاه کردم. دیدم دارد من را مستقیم به طرف غار مخوفش در کوه میبرد. وقت زیادی نداشتم. تمام نیرویم را جمع کردم و با آخرین زوری که داشتم به طرف چشمان او تف کردم. با این کار من بک لحظه کنترلش را از دست داد و من از دستانش رها شدم. داشتم به طرف زمین سقوط میکردم. هراسان اطرافم را نگاه میکردم. خدای من چه طور ممکن بود. یک راست داشتم به طرف درخت کهن سقوط میکردم. درست در میان دستان زندگی بخش او فرود آمدم.

 

ادامه دارد ...

/ 42 نظر / 60 بازدید
نمایش نظرات قبلی
شقایق صحرایی

با یاد دوست سلام شما نیز دعوت شده اید: http://www.tebyan.com/index.aspx?pid=73991

یاسمین

سلام! وبت خیلی باحاله! خوشم اومد کلی! یه سری پیش منم بیا!

majid

سلام عزیز میای واسه ی هم لینک بذاریم؟[گل][ماچ]

majid

سلام عزیز میای واسه ی هم لینک بذاریم؟ [ماچ][گل]

اشو

طریقه غذا خوردن از نظر اشو.....[گل][دست][گل]

لیدا

باید بگم بهترین جمله ای بود که امروز خوندم : همیشه چقدر زود دیر می شود [لبخند]

ويدا

داستان هاي شما بسيار ديدني و خواندني است. من بسيار از داستان هاي تخيلي ديدن ميكنم. و خود من هم مشغول به نوشتن داستاني تخيلي هستم ...اميدوارم كه بتوانم در اين موضوع از شما كمك بگيرم.[قهقهه]

ندا

وااااااااااااااااااای خدای من چقدر عالییییییییی[پلک]تو هنوزم که هنوزه داستان هاتو مینویسی[لبخند]خیلی جالبه[گل]

سید علیرضا رئیسی

با سلام و عرض ادب و احترام به آرش خان این پست را خواندم خیلی عالی بود این دسته [گل] و این [تایید] برای این پست زیبای شما تونستی به من هم سربزن و نظر بده